یک کلیک...یک دوست

 
پوریای ولی پهلوان قرن پیش...گمنام قرن آینده
نویسنده : پوریاولی - ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

 

دریک صبح تاریک زمانی که صدای اذان بلند شده بود و مساجدآغوششان را برای رازونیاز با خدای بزرگ برروی نمازگزاران باز کرده بود گامهای سنگین مردی راه مسجدرا پیمود و وارد مسجد شد.

درفضای مسجد کنار ستون پیرزنی باخداوند خودرازونیاز میکرد و گهگاهی صدای هق هق او سکوت سرد حاکم بر فضا را میشکست...

مرد با نگاهی به پیرزن به سویش رفت و گفت:مادر برای چه گریه میکنی؟چرا دراین صبح تاریک ناراحتی؟ و...

پیرزن نگاهی به صورت مرد کرد و گفت:ای مرد!چگونه ناراحت نباشم .؟من مادر پهلوان هندی هستم که امروز به این شهرآمده ایم و قرار است پسرم باپهلوان نامی این سرزمین پوریای ولی کشتی بگیرد.

مردگفت:این که ناراحتی ندارد؟!! گریه و زاری تو ازچیست؟

پیرزن سری تکان داد و گفت: از آنجا که میدانم پسرم دراین مبارزه پشتش به خاک میخوردو شکست میخورد ناراحتم.من به قدرت پهلوان شهرشما واقفم. و میدانم او پشت پسر مرا مانند هزاران پهلوان دیگر به خاک میزند.

مرد نفس عمیقی کشید و گفت: نگران نباش مادر...خدا بزرگ است.

وسپس مرد به داخل مسجدرفت و نمازصبحش راخواند.

موقع نبرد فرارسید.پهلوان هندی درمیان جمعیت زیادی که هیاهوکنان منتظر شکست اوبودند وارد میدان شد. پوریای ولی به آرامی منتظر اوبود.

نبرد شروع شد.دستها به هم گره خوردو گردنهاوچشمها دربرابر هم.عرق از پیشانی پهلوان هندی به روی بینی اش رسید.گویا درمقابل فشار دستهای آهنین پهلوان ایرانی زیاد قوی نبود. به یکباره پهلوان ایرانی بدون درنگ هیکل تنومند پهلوان هندی را برروی سر برد.صدای همهمه و تشویق بالا گرفت و پوریای ولی همچنان با هیکل پهلوان هندی چرخی زد.گویا گونی از کاه بلند کرده بود. درمیان جمعیت صورتی آشنا و نگران به چشمانش خورد...این صورت چقدر آشنا بود...؟

صورت پیرزنی که صبح درمسجد دیده بود روبروی چشمانش و پسر او برروی دستانش.

خدا...بزرگ است...

گوشهایش زنگ میزد.صدای همهمه رانمیشنوید. زانوهایش سست شده بود.تنها یک لحظه با ماندگار شدن پهلوانی اش فاصله داشت.اما فکر کرد ماندگار شدن همیشه به

برنده شدن نیست.ماندگاری به بردن درمقابل نفس است...

خودش رابه زمین زد...پهلوان هندی گیج و مبهوت مانند تماشاگران به او نگاه میکرد....

دیگر مجال فکر کردن نداشت ...شاید ترسیده بود که دوباره برروی دستان پوریا به آسمان برود.حمله کردو راحت ترازآن که فکر میکرد پوریا ی ولی را به آسمان بلندکردو پشتش رابرزمین کوبید...

سکوت همه جارافراگرفت...پوریا بلند شدو خودراتکاند...واز گوشه معرکه به بیرون رفت.

پهلوان هندی به سمت مادرش رفت و اورابغل کردو بوسید...مادر به آسمان نگاه میکرد.

درذهنش این صدا بود:  نگران نباش مادر...خدا بزرگ است